عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

سارینا و سفره شام...

چند روز قبل ، درست اول آذر ( هفته اول هشت ماهگی ات ) وقتی داشتم سفره شام را آماده می کردم ، دوباره سارینا خانوم با دیدن سفره بال در آورد و با سرعت بالایی به طرف سفره اومد. من و بابایی هم دوباره تو این فکر بودیم که چگونه میتونیم با وسیله ای سرت رو گرم کنیم تا بتونیم شاممان رو بخوریم و سارینا سفره رو به هم نریزه. ولی دیدیم هر کاری می کنیم، سرگرم نمی شی و تمام حواست به سفره هست که یه لحظه فکری به ذهنم اومد . یه ظرف نشکنی رو برات آوردیم و یه کمی برنج تو اون ظرف ریختیم و بهت دادیم ، چون دیگه می دیدی که غذا خوردنت مثل من و بابایی شده، سرت تا مدت ها گرم بود و با دونه های برنج کلی بازی کردی و بعد مدتی توی یه ظرف کمی برات...
8 آذر 1390

اولین برف پاییزی و سارینا

گل مامان، چند روز پیش یعنی جمعه، ٤ آذر ماه بعد از مدت ها اولین برف پاییزی اومد. از وقتی که پاهای کوچولوت رو تو این دنیا گذاشته ای، اولین بار بود که برف می بارید و سارینا عسل تو خونمون بود.   بابایی که اول صبح بیدار شده بود و برف رو دیده بود، من رو خبردار کرد. خیلی منظره قشنگی بود و همه چیز سفید شده بود ولی سارینا جونم خواب بود . خیلی دلم می خواست که بیدارت کنم تا برف رو ببینی ولی دلم نیومد. بنابراین سارینا جونم نتوست برف رو ببینه. می دونم که اگر بیدار بودی و برف رو برای اولین بار می دیدی، مثل همیشه چشمات رو گرد می کردی و با حالت تعجب آمیز به برف ه...
8 آذر 1390

سارینای کدبانو...

عسل مامان، از اواخر 7 ماهگی ات کاملا راه آشپزخونه رو یاد گرفته بودی. الان هم که بعضی مواقع  توی هال تنها می مونی و مامانی رو می خواهی، سریعا راهت رو به طرف آشپزخونه کج می کنی. چند روز پیش که توی اتاق برای کاری رفته بودم از دور می دیدم که متوجه تنهایی ات توی هال شده ای و داری یه کمی نق می زنی و من تا رفتم که کارم تموم بشه یه چند دقیقه ای طول کشید و وقتی اومدم توی هال نبودی و فکر کردم که شاید طبق معمول زیر میز ناهار خوری هستی ولی اونجا هم ندیدمت و یه لحظه از صدای گریه ات متوجه شدم که توی آشپزخونه هستی.   دیگه من چه توی اتاق یا جای دیگه باشم و خلاصه جلوی چشمت نباشم و بفهمی، سریعا به طرف آشپزخونه می...
5 آذر 1390

سیر و گردش با ماشین سارینا...

2 روز پیش (3/9/90) که پنج شنبه بود و ناهار خونه عمه احترام دعوت بودیم، بعد از مدت ها بابایی زود از سر کار به خونه اومد و تصمیم گرفتیم که پیاده به خونه عمه شون بریم که بتونیم سارینا رو با کالسکه اش ببریم. هوا خیلی سرد بود به همین خاطر لباس های گرمت رو تنت کردم و سه نفری حرکت کردیم . خیلی با تعجب به اطرافت نگاه می کردی و هر چی هم صدات می کردیم از خنده خبری نبود و فقط به ماشین ها و آدم ها و سبزه ها با تعجب نگاه می کردی، مثل اینکه اولین بار بود که از این زاویه به اطرافت نگاه می کردی.  هر چی رو که توجه ات رو خیلی جلب می کرد بابایی یه کمی می ایستاد که تو به اون نگاه کنی و بعد از چند ثانیه راه می افتادیم. این هم یه عکس که با...
5 آذر 1390

نقشه خطرناک سارینا...

عسلم، یه مدتی هست که  به ساعت روی میز تلویزیون گیر داده ای و حتی یه روز که از دور کنترلت کردم، متوجه نقشه ات برای رسیدن به ساعت شدم. روی میز تلویزیون یه رو میزی کوچیک است که آویز داره، و روی طبقه اول و روی این رو میزی یه ساعت هست. نقشه ات از این قرار بود که با نیم خیز شدن خودت رو به طبقه وسطی می رسوندی و برای اینکه نمی تونستی به طبقه اول برسی، با کشیدن آویزها ساعت رو به لبه میز می کشوندی، که من متوجه کارت شدم و سریعا خودم رو بهت رسوندم و اگر زبونم لال اونجا نبودم، معلوم نبود که چه بلایی سرت می آمد...  من و بابایی تصمیم گرفتیم که با گذاشتن پشتی مانع این کار خطرناکت بشیم، ولی غافل از اینکه با این تصمیم را...
5 آذر 1390

بالاخره ایستادی...

 عسل مامان، از وقتی که ٧ ماهگی ات رو پر کرده ای و پا توی ٨ ماهگی ات گذاشته ای، خیلی سعی می کردی که نیم خیز بایستی و به خاطر این کارت بعضی مواقع دستت سر می خورد و به زمین می افتادی . دیروز سه شنبه ( ١/٩/٩٠) از صبح دائما هر جایی دستت می رسید رو می گرفتی و نیم خیز بلند می شدی و چند باری هم به زمین افتادی و گریه ات دراومد . شب هم مامان جونی و بابا جونی شون خونه ما بودن، موقع شام خوردن دائما کمد رو می چسبیدی و می خواستی که بلند بشی ولی نمی شد:   بعد از شام که بابا جونی شون رفتن، من و بابایی ناگهان متوجه شدیم که داری خودت رو به کمک پشتی بلند می کنی، بعد از تلاش خودت بدون این ...
2 آذر 1390